تبليغاتX
ساقیا لطف نمودی

قدحت پر می باد

انشاالله به فضل و کرم خدا ۳ روز دیگه نی نیم به دنیا میاد !

اینم توجیهی برای ۹ ماه نبودنم !!!

روزگار عالیییییییییییست ...

خدا رو شکر

خدایا شاید یادم رفته بود امروز کمی شاکی بودم ولی اینجا یادم انداخت هر چه دارم از توست

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الانم ساعت ۱۱:۵۱ شبه ! رفتم وبلاگمو از اسفند۸۸ خوندم اومدم دوباره بنویسم ! چن چیز برام جالب بود : یکی اینکه اوایل آشنایی با شوهرم بوده و برام جالب و خنده دار و خاطره ساز بود . غریبگی رضا برام جالب بود... رضا چقدر درون من نفوذ کرده براش میمیرم الانه.... و اینکه چقدر شناختم ازش اون موقع ها کشکی بوده . چقدر الان مهربون و ماهه .

دوم چیز اینکه گاهی حتی نوشته هامم نمیخواستم بخونم از بس یادآور بدی برام هست. فقط برام خوبیش این بود که هی بگم : خدایا شکرت .. شکرت شکرت شکرت ...

سومین چیز اینکه حافظم خیلی بهم راست میگفته ها !

چهارم اینکه واقعا حالم بد بوده چرا هی با خودم مبارزه میکردم که باور نکنم ؟! مثلا یه جا موندم بین اینکه توکل کنم و اینکه بی خیال بشم و گفتم تضاد دارم .. الان میدونم همیشه باید به خدا امیدوار باشم و توکل کنم ولی میدونم تو اون شرایط سخت بود...

پنجم اینکه چقدر اعتماد به نفسم پایین بوده !!! یعنی شمپت بودم خیلییییییییییی

ششم اینکه الان همه چیز زندگیم عالیه خدایا ببخشید بخاطر شب که انقدر دلگیر بودم ... شاید مخلوقاتت ناراحتم کنند ولی تو اندش بودی ... دوستت دارم

هفتم هم نذرم : سه روز روضه در دهه فاطمیه به شوهرم بگم ببینم چی میگه !

فال حافظ برای آینده بگیریم ثبت بمونه:

راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن قد خميده ما سهلت نمايد اما در خانقه نگنجد اسرار عشقبازي درويش را نباشد برگ سراي سلطان اهل نظر دو عالم در يک نظر ببازند گر دولت وصالت خواهد دري گشودن عشق و شباب و رندي مجموعه مراد است شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست شعري بخوان که با او رطل گران توان زد گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد جام مي مغانه هم با مغان توان زد ماييم و کهنه دلقي کآتش در آن توان زد عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد سرها بدين تخيل بر آستان توان زد چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد گر راه زن تو باشي صد کاروان توان زد
حافظ به حق قرآن کز شيد و زرق بازآي باشد که گوي عيشي در اين جهان توان زد



تعبیر: کبر و غرور و ریا را از خود دور کن. به آرزوهایت خواهی رسید زیرا قدرت و توانایی لازم را داری. فقط باید همت و اراده داشته باشی. در بند مادیات نباش زیرا دائمی و همیشگی نیستند.

+ تاريخ شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 0:26 نويسنده بهار |

این وبلاگ منو یاد خاطره ای میندازه از خودم !

خودی که چند سالیست با منه .. از روز اول تا الان ! مثل سنگ صبوری پر غصه های منه ...

یاد دردیست که آنرا نیست درمان الغیاث ...

توکل به خدا !

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 18:3 نويسنده بهار |

اي كاش اين وبلاگو هيشكي نداشت تا واسه خودم مينوشتم ...

خدايا جدا چه كسي نفرين در حقم كرده ؟! احتمالا گفته خدايا خوشيو ازش بگير ... چون همه چي خوب و سرجاشه همه چي عاليه ولي من خوش نيستم ...

پ.ن : آخرين روز چله اي كه برداشتم ! يا حضرت فاطمه الزهرا چون روز اولش با شهادت شما شروع شد انگار اميدم به شماست ...

خيلي گناه ميكنم هم گروهي هاي من رفتند تا عرش و من  در سطح فرش موندم...

حافظ بيا با من حرف بزن :

به نيت همون چله ام يا زهرا (سلام الله عليها)

تنت به ناز طبيبان نيازمند مبادوجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توستبه هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معنی ز امن صحت توستکه ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
در اين چمن چو درآيد خزان به يغمايیرهش به سرو سهی قامت بلند مباد
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازدمجال طعنه بدبين و بدپسند مباد
هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بيندبر آتش تو بجز جان او سپند مباد
شفا ز گفته شکرفشان حافظ جویکه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد


تعبیر:آسوده و مطمئن به انجام کاری که در نظر داری بپرداز زیرا به موفقیت بزرگی دست خواهی یافت. از طعنه ی سرزنش کنندگان و کینه ی دشمنان به زودی خلاص خواهی شد. 

پ.ن : به شدت احساس ميكنم من ظرفيتم كمه ! همين آدم بيخودي كه هستم ميمونم ... شايد معجزه منو بالا ببره ...

+ تاريخ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 17:55 نويسنده بهار |

آمدم بنويسم از خودم ! از اون خودي كه هميشه اينجا بود !

ازدواج كردم و خب همسرم شد ساقياي من ! ديگه حرفي برام نميموند اينجا بنويسم ! باهاش كه هستم خودمم ! و دوستش دارم ! خدايا اين  دوست داشتن و اين رضايتو دوطرفه به حق محمد و آل محمد حفظ كن ...

داشتم فكر ميكردم حتما من نديدم .. آه خدا با من پدر كشتگي نداره كه كمكم نكرده باشه . عددي نيستم كه خدا بخواد بهم سخت بگيره !

اوضاع خوبه ولي حرف داشتم اما اينجا حرفم نمياد ...

+ تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 2:55 نويسنده بهار |

يادش بخير يه بارم اين فال براي ما آمد :

سحرم دولت بيدار به بالين آمدگفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرامتا ببينی که نگارت به چه آيين آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشایکه ز صحرای ختن آهوی مشکين آمد
گريه آبی به رخ سوختگان بازآوردناله فريادرس عاشق مسکين آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرويستای کبوتر نگران باش که شاهين آمد
ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوستکه به کام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بدعهدی ايام چو ديد ابر بهارگريه‌اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبلعنبرافشان به تماشای رياحين آمد


تعبیر:آنچه که مدت ها در انتظارش بودی به دست خواهی آورد. رنج ها و زحمت هایی که در این راه کشیدی، تو را به سعادت و نیک بختی می رساند. از طعنه و سرزنش دشمن نترس و ثابت قدم باش.

پ.ن :جديا ... چه راست دراومد..


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 0:31 نويسنده بهار |

گفتم مولایم یا اباعبدالله الحسین مولا چیزی بفرما قول میدهم هر چه گفتی انجام بدهم .

گویا دلتان نیامد غصه دارم کنید با دلم راه آمدید و گفتید آنچه بیت بیتش را با تمام وجودم فهمیدم :

ما ز ياران چشم ياری داشتيم              خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
تا درخت دوستی برگی دهد حاليا رفتيم و تخمی کاشتيم
گفت و گو آيين درويشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتيم
نکته‌ها رفت و شکايت کس نکرد جانب حرمت فرونگذاشتيم
گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتيم
 
تعبیر:در محاسبات خود اشتباه کرده ای و کسانی که به آنها اعتماد داشتی، در راه زندگی، تو را تنها گذاشته اند. بهتر است به توانایی های خود تکیه کنی و دوباره از اول با احتیاط و تعمق شروع کنی تا به نتیجه ی مطلوب خود برسی.

 

پ.ن : ممنونم آقا که جوابم را دادی ...


+ تاريخ سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 18:54 نويسنده بهار |

هنوز هستم !

همين ...

+ تاريخ چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 20:43 نويسنده بهار |

دلتنگي ...

دلم تنگه ...

كمي گريه كردم آرام شدم.

خدايا از بس بهت پيله كردم باور كن روم نميشه با يه مشكل جديد بيام پيشت ولي بهرحال دعاي اجابت نكرده برام نزاشتي كه دلگير بشم ازت ...

پ.ن : كمكم كن ! دست به دامانت شده ام

يا اباعبدالله الحسين (حتي اگر فال حافظ گرفتن بي معنا باشد اما به نام شما و به اميد جواب شما ميگيرم )


آن سيه چرده که شيرينی عالم با اوست         
چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شيرين دهنان پادشهانند ولی
او سليمان زمان است که خاتم با اوست
روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
خال مشکين که بدان عارض گندمگون است
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
دلبرم عزم سفر کرد خدا را ياران
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست
با که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل
کشت ما را و دم عيسی مريم با اوست
حافظ از معتقدان است گرامی دارش
زان که بخشايش بس روح مکرم با اوست


تعبیر:آن کسی را که به او علاقه مندی از تو دور می شود و تو افسرده و غمگین هستی. عشق و محبت گره از مشکل تو می گشاید. با کمی تلاش و اراده می توانی به مقصود خود برسی.


+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 1:32 نويسنده بهار |

بيچاره حافظ كه حرفهايش را مجبور بود با اشاره بنويسد و بيچاره من كه حتي با اشاره هم نميتوانم !

خدايا واقعا كمكم كردي اينو ميفهمم بخاطر تغييراتي كه ميبينيم !

نا شكريست نگويم ممنون . شكرلله شكرلله شكرلله

ولي اگر از بچه ي كوچكي كه بار 1000 كيلويي به دوش دارد ، 500 كيلو برداري خيلي كمك كرده اي اما كافي نيست !

درديست كه حس ميشود !


+ تاريخ جمعه نهم مهر 1389ساعت 14:46 نويسنده بهار |

انتقاد بقیه از رفتارم داره آزارم میده نمیدونم شاید بچه بازی دارم در میارم . شاید . اما دلم نمیخواد دیگه انتقادی بشنوم. دلم میخواد درد و دل کنم و فقط شنونده ای بیابم . از نصیحت بیزار شدم هرچند با نشنیدنش خیلی ضرر کنم...

دلم میخواهد خودم اطرافمو کشف کنم ! بسان کودکی و اگر هم قرار است کسی بگوید "جیز"  بفهمم چرا جیز !!!

چقدر دلگیر میشوی وقتی بدانی خدا صبرش زیاد است ! داری سعی میکنی و میبینی خبری از دعاهای مداومت نیست. معلوم است چرا چون خدا صبرش زیاد است اوووو تا برآورده کند ...

پ.ن: دلم برای دوستام تنگش شده . صفورا بی معرفت و نرگس و مرضیه ... ناملدااااا....

پ.ن : خداوندا دوبار اینو بهم گفتی نمیفهمم ... شاید از این زندانی که با توهین درش قرار گرفتم و با توکل به غیر استمرارش بخشیدم دارم نجات پیدا میکنم !

+ تاريخ دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 0:55 نويسنده بهار |

ماه مهماني خدا

آقاي دولابي گفتند كه هميشه فكر كنيد مهمان خدا هستيد تا راحت باشيد و به حق كه در اين مدت چند روزه كه فكر مهمان بودن خدا رو ميكردم چقدر لذت بخش بود.

تنها فكر آزاردهنده اي كه دارم اين است كه من خيلي از خدا دور شدم ... اين ماه هم دارد ميگذرد و دريغ از كار خيري كه انجام داده باشم ...

خدايا ميدوني ما كي ارتباطمون كمرنگ شد، ... نميدونم ولي شايد يه مشكل مسخره و بعد دعا و نا اميدي ... اي خدا نميدونم چي بگم ! خيلي دلم ميخواد دوباره با تو باشم اما تو بگو چطور ؟؟ به من بگو خدا هيچ كس جوابمو نداد . هيج كس نفهميد ته دل من چيه وقتي داغش اشك ميشه و از چشمام سرازير ميشه ... آه...

الان داداش رضا زنگ زد و سراغ رضا رو گرفت . اول فكر كردم خودشه و ميخواد بگه رسيده ... الان خيلي دلشوره دارم ! اي كاش راهي براي تماس گرفتن داشتم ....

دلم خيلي شور ميزنه !

رضاي عزيزم تو رو به خدا ميسپارم ...

پ.ن : والله بكل شي حفيظ

+ تاريخ دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 0:15 نويسنده بهار |

هيچ وقت يادم نمياد مرضيه بخاطر خودش با من بد حرف زده باشه ... الان ميفهمم چرا بين اين همه آدم فقط من و مرضي با هم رفيق بوديم ! تازگي ها كه مثل خيلي قبلترهام دارم ارتباط بيشتري با بقيه پيدا ميكنم تازه يادم افتاده چرا مرضيه رو به همه ترجيح دادم . شايد گاهي بينمون صحبتهايي ميشد ولي خدا رو شكر هيچ كدوممون نامرد و بي معرفت نبوديم ... هيچ وقت اون يكيو فداي غرور و حسادت خودمون نكرديم بلكه چيزي كه من يادم مياد هميشه گذشت ما بخاطر ديگري بود. از اينكه اين مدت مجبور بودم بعضيا رو تحمل كنم و نميدونستم اذيتي كه از جانبشون احساس ميكردم به چه دليله، بيشتر قدر كسي مثل خواهر عزيزم مرضيه رو ميدونم ... مرضيه اين وقت شب خيلي ياد دوستيم با تو افتادم ! دوستي 8 سالمون ! هشت سال در كنار تو نفهميدم بدي يعني چي ... يه ساله ارتباطمون كمرنگ شده و تازه فهميدم بدي چيه ... و رفيق يعني چي ... الان فكر ميكنم رفيق يعني گذشت با حلم ! از بس رفيقتو دوست داري راحت از خطاش ميگذري و شايد از اين هم بالاتر از گذشتت لذت ميبري...مرضيه اي كاش و اي كاش و اي كاش ميومدي ارتباط كمرنگمونو از اول بسازيم ! من به دوستي مثل تو احتياج دارم و از ته دلم ميگم به اندازه اي كه به آب احتياج دارم !

هيچ وقت منو شرمنده نكردي! گاهي ازم انتقاد ميكردي و باعث ناراحتيم ميشد ولي هيچ وقت در پشت اين انتقاد به فكر تخليه خودت نبودي ! هيچ وقت از تو خسته نشدم ... خيلي ها رابطه ي من و تو رو درك نكردند و خيلي ها گفتند كه تو از من بهتري، گاهي از اينكه به خوبي تو نيستم ترسيدم مبادا يه روز كنارم بگذاري اما از همون اول اين ارتباط و اين دوستي را كه فقط لطف خدا ميدونم به خود خدا سپردم.. مرضيه اعتراف ميكنم بهترين رفيق دوران زندگي ام بودي ! و اينها همه به اين خاطر بود كه كسي مثل خدا در وجود توست كه خوبيهاي تو از اوست...

پ.ن: ميخوام التماست كنم منو ببخشي و حلالم كني اگر لايق خوبي هات نبودم و بدي در حقت كردم ...

+ تاريخ شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 2:47 نويسنده بهار |

يادت ميآيد آنروز را كه توكل كردم ؟!

اكنون وقت مدد توست ! نگذار آزار ببينم خداجانم ! همه ي دار و ندارم تويي يا شايدم من دار توام ...

پ.ن : بنده ات !

+ تاريخ دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 13:33 نويسنده بهار |

داداشم گفت دوستش كه 6 ماه پيش عروسي كرده چند روز پيش همسرش توي تصادف فوت كرده ... خيلي واقعا سخته ! ميگه بنده خدا توي مراسم فاتحه خيلي گريه ميكرده ...

من يكي حاضرم بميرم و همچين روزي رو نبينم ...

يا علي زندگي و سلامتي خودمو و همسرمو به شما ميسپارم...

پ.ن : زندگي خوبه ! وقتي كسي رو دوست داشته باشي ...

فال حافظ :

همای اوج سعادت به دام ما افتد              
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبش شد خيال می‌بستم
که قطره‌ای ز زلالش به کام ما افتد
خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز
کز اين شکار فراوان به دام ما افتد
به نااميدی از اين در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد


تعبیر:مشکلی را که داری زیاد بزرگ و دشوار ندان. سعادت و نیکبختی در انتظار تو است و به مراد و آرزوی خود می رسی.
+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 18:58 نويسنده بهار |

 

از زندگی بگویم شاید آن معجزه ای که دنبالش بودم را خدا عطا کرد ! همسرم ...

دارم اعتماد میکنم به کسی که ازش نامردی ندیدم ! توکل به خدا ...

خدایا وقتی نوشته های قبلمو خوندم که چقدر از زندگی شاکی بودم ازت شرمنده میشم ! اما باور کن دردی دارد که تا رها نشود خیال من راحت نمیشود ...

دیروز میخواستم وبلاگمو چک کنم تا به همسرم نشون بدم . بهش گفتم نگاه نکن . نگاه نکرد و آخر سر هم پا شد رفت اونطرف ٬ چون میگفت گردنش درد گرفته ... همین باعث شد بفهمم امانت داره و مولایم امام صادق فرمود یکی از نشانه های شیعه ما امانت داریست ... و من به فرموده ی مولایم به او اعتماد کردم !

خدایا تو همیشه ناجی ام بودی .

دیشب به رضا میگفتم کاش خدا صبرش زیاد نبود ! گفت : اون وقت همه مردمو میدیدی وسط خیابون مردند ! کلی خندیدم٬ به اینش دیگه فکر نکرده بودم ! فقط دلم میخواست خدا زود اجابت میکرد ...

خدایا دل همه ی کسانی که غصه دارند باعث میشود از شادی هایم ننویسم . نه اینکه نباشد .

خدای عزیزم میخواستم بگویم منو یادت هست ؟! از بیراهه ها به راه خواندی ام ... و الان هم با همسری پاک سیرت آشنایم کردی ... نه آن را باور میکردم نه این را ... خدایا ای کاش امتحاناتت را چند وقتی بی خیال میشدی ... بگذار بهم خوش بگذرد ...

خدای عزیزم کلی نیمه شعبان دعا کردم !

باور دارم اجابت میکنی .

عجب قدرتی دارد فکر .... تازگی ها دارم این را میفهمم !

اگر خوش بین باشی شادی ... شادی و زندگی خوشتر میگذرد ...

پ.ن : عجب قدرتی دارد ذهن ! ولی به این الکی ها هم نمیشود یه چیز را باور کند ! آیا تلقین حقیقت دارد ؟!

میخواهم تلقین کنم : خیلی خوشبخت و شاد و سرحالم . خیلی خدا دوستم دارد و منم خدا رو خیلی دوست دارم . بخاطر اینکه بنده اش هستم خوبم . کلا خیلی باحالم  ...

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:1 نويسنده بهار |

گاهی فکر میکنم به اتفاقایی که می افته !

نمیدونم چرا ولی گاهی راضی نیستم . نمیدونم من مشکل دارم یا اوضاع اون طوری که باید نیست !

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 10:30 نويسنده بهار |

خیلی احساسات عاشقونه دارم !

همسرمو دوست دارم ! خیلیییییییییییی ...

محرمیت چه آرامشی داره واقعا . دوست داشتنی که میدونی گناه نیست . و من جدیدا دست خدا رو توی زندگیم حس میکنم ! هنوز هفته گرد ازدواجمون نرسیده و من اینطور همسرمو دوست دارم ! الان کلی مسخرم کرد ...

گفتند که ما آب و خاکیم و سازگار خدایا هزاران مرتبه شکرت ...

پ.ن : شکرلله شکرلله شکرلله

پ.ن : دلم برای دوستام تنگ شده !

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 0:9 نويسنده بهار |

حال گرفته ای که الان دارم ...

نمیدونم باید چطوری باشم . گفت دو تا تضاد داشتی یکی اینکه فکر کردم تو مادیات نیستی الان فهمیدم هستی و یکی اینکه خیلی معصوم بودی اما الان میبینم شیطونی ...

اینها مال دو شب پیش بود و من برای اینکه بهمون بد نگذره فراموش کردم ... اما عصر که با هم حرف زدیم و در مورد یه نفری گفت که دو سال پیش بهش علاقه داشته هر چند خودش کلی خودشو مسخره کرد و خنده دار بود اما حالم را گرفت ... گفت اونم نگاهش معصوم بود ...

دوباره دلنگرانی سراغم آمده ... چقدر دلم میخواست الان بهش زنگ بزنم ولی رویم نمیشود ... حدود یکساعت پیش یک ساعت با هم حرف زدیم ....

الانم بهش اسمس دادم نمیدونم رسیده یا نه ولی جواب نداد ...

اشک توی چشمام جمع شده ... دلم میخواست بهم زنگ میزد ... انگار اون علاقه ای که اوایل بهم داشت را نداره ... نمیدونم اون موقع ها اصلا تاب دیدن ناراحتیمو نداشت اما الان انگار نه انگار ... با اینکه یه هفته بیشتر نگذشته ... چرا ؟ یعنی من چه اشتباهی کردم ؟ من فقط سعی کردم باهاش صمیمی باشم و باهاش شاد و شنگول باشم .. نمیدونستم این کار از معصومیتم کم میکنه !!!

چطور باید با همسر رفتار کرد که همیشه مشتاق آدم بمونه !؟

از طرفی میبینم ما هنوز خطبه عقد را هم نخواندیم با این مشکلات روبرو شدیم خدا بداد بعدش برسد ؟!

احساس میکنم خیلی دوستش دارم و دلم میخواهد او هم خیلی دوستم بدارد ... تازگی ها خیلی طاقچه بالا میزاره ... چرا ؟!

موبایلش خاموشه ... یه ساعت پیش با هم حرف زدیم یه خرده حرف بار هم کردیم و من حالم بده ... آخه نمیدونم با پسر چطور باید برخورد کرد . باهاش بد حرف میزنم . مثلا نیتم شوخیه ولی اونم مغروره به دلش میگیره بعدش یه چیزی بار من میکنه من خیلیییی حالم میگیره . دلم میخواست الان باهاش حرف میزدم ... نکنه زیادی دارم پاپیچش میشم که داره ناز میکنه ...؟

خوبه من زنگش نزنم و منتظر تماسش بمونم . حتما بهم زنگ میزنه ...

فردا قراره بریم آزمایش خون !

خدایا تو بهتر صلاح ما رو میدونی ....به امید تو

توکلت علی الله

+ تاريخ دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 19:44 نويسنده بهار |

خداوندا  انشاالله با مدد خودت اگر این مشکل را از بین بردی قول میدهم که هر سال دهه فاطمیه را سه روز روضه بگیرم انشاالله .

پ.ن : نوشتم مکتوب بماند !

پ.ن : خیلی بد شدم ! اما تو منو ببخشای . آخرش هیچ کسی جز تو ندارم .


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 17:20 نويسنده بهار |

یا علی مدد . آقا از ته دل بگو آیا این نگرانی که من از خودم دارم رفع میشه ؟!

به وقت گل شدم از توبه شراب خجل که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام ره است و من زين بحث نيم ز شاهد و ساقی به هيچ باب خجل
بود که يار نرنجد ز ما به خلق کريم که از سال ملوليم و از جواب خجل
ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم شديم در نظر ره روان خواب خجل
رواست نرگس مست ار فکند سر در پيش که شد ز شيوه آن چشم پرعتاب خجل
تويی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا که نيستم ز تو در روی آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل


تعبیر:اعتماد به نفس داشته باش و شک و دو دلی را از خود دور کن. هر لحظه تصمیم عجولانه نگیر. با دوستان خیراندیش مشورت کن تا بتوانی بهتر تصمیم بگیری.

یا علی کمکم کن آقا . گریه میکنم . توی مشکلات بزرگتر کمکم کردی اینکه چیزی نیست ... راه حل من چیست ...

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد صبر و آرام تواند به من مسکين داد
وان که گيسوی تو را رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من غمگين داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم که عنان دل شيدا به لب شيرين داد
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقيست آن که آن داد به شاهان به گدايان اين داد
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليکن هر که پيوست بدو عمر خودش کاوين داد
بعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوی     خاصه اکنون که صبا مژده فروردين داد
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد از فراق رخت ای خواجه قوام الدين داد

تعبیر:صبر و شکیبایی و توکل به خداوند راه گشای تو است. به آنچه که داری قناعت کن تا رنج بیهوده نبری. لطف و کرم خداوند با قناعتگران است. مال و ثروت دنیا ناپایدار و فانی است.



+ تاريخ پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 15:29 نويسنده بهار |